تبلیغات
لامکان
رمزی و کلیدی به در و منزل ماست | بر هر که بخواند این خط راز سلام

:درباره وبلاگ

:آرشیو

:طبقه بندی

:پیوندها

:نویسندگان

:آخرین پستها

:ابر برچسبها

آماروبلاگ

ابزار هدایت به بالای صفحه

ابزار تلگرام

آپلود عکسابزار تلگرام برای وبلاگ

آپلود عکسابزار پرینت از صفحه

آپلود عکسابزار متحرک ساختن عنوان وبلاگ

اسکرول بار

یکشنبه 26 آذر 1396-11:04 ب.ظ



سرای حلمی



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 5 تیر 1397 01:20 ق.ظ
سه شنبه 5 تیر 1397-01:11 ق.ظ




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 5 تیر 1397 01:14 ق.ظ
سه شنبه 7 آذر 1396-01:18 ب.ظ



شعر و حقیقت هر کدام به دو راه متفاوت می روند. شعر با ما نیست، حقیقت با ماست. آنان که به طلب شعرند نیز با ما نیستند، حقّ جویان با مایند. هر چند اندک شمار، هر چند تنها چند تنی در هر عصر، گاهی نفری و گاهی هم هیچ کس.  

کلام حقّ خوش آوا و شعرگون است، این نوا به گوش آشنایان درد خوش است. ورنه عامی مرد نازپرورد خاک با نوای زشت و شعر سیاه عواطف خوش تر.

پس عاشق هر از چندگاهی با مردمان پیراهنش بگوید: ای مردمان! با من نیایید، چرا که حقیقت با من است. عشق با من است. شعر با من نیست. راه شاعران دیگر است. 

و چگونه می توانند
مردمان پیراهنش
با او نیایند.

حلمی | کتاب لامکان




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 7 آذر 1396 01:20 ب.ظ
سه شنبه 7 آذر 1396-12:41 ب.ظ



از خود متنفّرند و در صد چونند
دائم به نماز نفس خود محزونند
در وادی خاک تا ابد زنجیرند
جمعی که به یک فوت ز حقّ بیرونند

حلمی
Artwork by: Logan Zillmer, Surrealistic Photography



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 7 آذر 1396 12:45 ب.ظ
دوشنبه 6 آذر 1396-04:50 ب.ظ



مخزن تعادل کجاست؟ جان آدمی. 
جان آدمی کدام است؟ روح.
روح چیست؟ مخزن تعادل!

آدمی به کار هم این و هم آن است، روح به کار نه این و نه آن.
روح به کار خود است و کار خود، کار خداست.

حلمی | کتاب لامکان




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 6 آذر 1396 04:53 ب.ظ
دوشنبه 6 آذر 1396-08:10 ق.ظ






نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 6 آذر 1396 08:15 ق.ظ
یکشنبه 5 آذر 1396-10:04 ق.ظ



دامان شرق گسترده؛ سازش باد، آوازش آب، رنگش آتش، چین هاش آفتاب. قلبش از خدا زرّین و عقلش از اشراق سرخ. پیراهن شرق گشوده؛ سینه هاش برجسته از حقیقت و قلبش تپیده در خون و موسیقی. سر بر این آستان باید نهاد و مرد. 

باید مرد و آنگاه برخاست تا بلندترین بلندای خیال. و سپس باید از خیال آنسوتر رفت و تا حقیقت مطلق بال گشود. باز زمان آفتابی شد و دوباره خورشید با ما سخن گفت. آه خورشید از جانم دوباره با جهان سخن گفت. چه فرخنده طالعم! دلم خورشید، دهانم خورشید و در میان دو ابرو چشم میانم خورشید. 

پیراهن دل گشوده
و درنگ گناهی ست نابخشودنی،
باید روانه شد. 

حلمی | کتاب لامکان





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 5 آذر 1396 10:06 ق.ظ
شنبه 4 آذر 1396-09:29 ق.ظ



آن چه که به نظر می رسد به دست می آید از دست می گریزد. آن چه به نظر حقیقت می رسد فریبکار است. خوب در حجاب بد است و شیرینی حقیقت در پس هفت هزار پرده از تلخی ست. راه عشق از خون می گذرد. خنده ی سالک با درد و مشقّت بر لبانش شکفته است. راه عقل شیرین است. خنده ی عاقلان خنده ی بی خبری ست.

در صد هزار مدرسه باید نشست و صد هزار کتاب باید خواند تا سرآخر فهمید که حقیقت در کتاب و در مدرسه نیست. در تاریکی کتابخانه های جهان باید جان داد تا دریافت روشنی حقیقت تنها در سینه است. 

هیچ کس نمی تواند زودتر از فهمش بفهمد. آن کس که تقلید می کند به نظر لنگان و مضحک می رسد. آن کس که ادّعا می کند برملا می شود. آن کس که به دام دعوت می کند خود در دام است. انسان سایه است. روح روشنی ست. همیشه همه چیز ابتدا در درون رخ می دهد.

عرفان راه آخر است. هرچند که بشر هرگز نمی تواند بفهمد دقیقاً چیست. یا نمی فهمد راه خود را می گیرد می رود، یا می خواهد بفهمد. پس با چشم عقل در آن در می نگرد. مَثَل کبوتریست که بر زمین نشسته است و به آسمان می نگرد و درباره ی پرواز اوهام می بافد. 

عقل نمی گذارد پرنده پرواز کند. اگر خیال پرواز در سر پرنده افتاد پرواز را برایش جعل می کند. خورشید را جعل می کند. راه را جعل می کند. همه چیز را جعل می کند. این داستان این علوم خفیه و به اصطلاح باطنی ست. این تصوّف و این فرقه ها و حلقه ها نیز چنین مسخره ایست. عقاب که بر فراز قلّه ها چرخ می زند قصّه نمی پردازد.

می گویی پس چگونه حقیقت را دریابم. چیز زیادی نمی توان گفت جز این که حتّی اگر می توانی یک نفر را بی چشمداشت دوست بدار. آن چنان هم که به نظر می رسد ساده نیست. در واقع به هیچ وجه ساده نیست. عشق بی قید و شرط تنها حقیقت ممکن است. باقی همه لاف است و خلاف است.

حلمی | کتاب روح




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 4 آذر 1396 09:37 ق.ظ
جمعه 3 آذر 1396-09:05 ق.ظ






نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:جمعه 3 آذر 1396 06:05 ب.ظ
پنجشنبه 2 آذر 1396-06:53 ب.ظ



در خویش به گرد یار برخیز
در کسوت جان غبار برخیز
من را سر شب به دار افکن
تا صبح سحر بخار برخیز

حلمی
Painting by: Jacek Yerka



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 2 آذر 1396 06:55 ب.ظ
پنجشنبه 2 آذر 1396-08:49 ق.ظ



حقیقتاً آنان که حقّ را در ظرف زمان تشخیص می دهند خود پیامبرند! تشخیص، بالاترینِ قواست. در میان این همه کوری، در این ظلمت بی انتهای پر زرق و برق، حقیقتاً او که می بیند، می شنود و ادراک می کند نوری ست در پیراهن و چراغی ست بر پیرامون.

بشر گمشده است و روح در این لباس آدمی نمی داند کیست. از این سو به آن سو می رود، دمی به ریش و دامان این می آویزد، دمی دیگر به ریش و دامان آن . روح در اینجا بر زمین، دور افتاده، منزل به منزل به جستجوی راه خانه است. 

او به جستجوی خویش است، در این شکل و در آن صورت، این شهر و آن کشور، این کتاب و آن دفتر . هر دم یک ورق از خود می خواند و در هر چهره یک پرتو از چهره ی خود می بیند؛ آن چهره ی ازلی. پس از این مهمانخانه به آن مهمانخانه، از این گور به آن گهواره به جستجوی خویش است..

حلمی | کتاب لامکان




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 2 آذر 1396 08:52 ق.ظ
سه شنبه 30 آبان 1396-10:22 ب.ظ



بشنوید این داستان راستان
تا قوی گردید از خون نهان

دل کشد موی حق از باطل برون
دل نباشد بنده ی هم این هم آن

دل یکی جوید، یکی را چند نیست
عاشقی را بند نیست از شرع و نان

یا برو با کودکان جهل، شاد
یا بیا خطّ شعف از درد خوان

رقص مردان شیوه ی اغیار نیست
هر کسی چرخید را عاشق مدان

ای بسا خودکامگان عقل محض
هر زمان لافیده از عشق شهان
 
بس سروشان شر و جهل و نفاق
هر زمان با حقّ به جنگ بی امان

در لباس دوستی، با نام عشق
کرده اند عرفان بساط دام و دان

خوی جفتک باز را چون چاره نیست
دور باش ای جان عاشق از خران

رو رو تک شو با همه بی رونقی ست
در تکی یار افکنَد آن ریسمان

خاطر حلمی از آن تک جمع شد
کاین چنین شوریده بر خلق جهان




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 1 آذر 1396 09:46 ب.ظ
دوشنبه 29 آبان 1396-10:34 ب.ظ



دست بردن در عمیق ترین چاهها و فروتپیده ترین مغاک جان آدمی، و قلب را بیرون کشیدن. زندگی را بیرون کشیدن. نفس حیات را -گمشده در پس هزار هزار چهره ها- بیرون کشیدن. 

با خشم مردگان رو در رو شدن و پنجه در پنجه ی خوابهای صدهزار ساله شان افکندن.  
: با ما ز چه روی بی قراری و از چه با بتان ما چنین ناسازی؟
پتک ها را بی رحمانه بر سر تخت ها و ستون های انجماد و ضلالشان فرود آوردن و طاق هاشان را با خاک یکی کردن.
: به جانم «عهدی روشن» است. آن می کنم!

بیا! بیا ای ستاره ی سهیل و بر ما بدرخش. بیا ای روح چهارده! ای رخت بربسته از اقلیم خاک پرستان!  بیا ای قاعده ی سرخ حیات! ای خورشید توازن! از خفته ترین خوابهای ما برون آ و بر ما بتاب! ای کتاب زنده! از درونی ترین معابد جانم سطور مقدّس خود را بر همه ی جانها ارزانی دار. 

یله بودن در فضای بی انتهای عشق و یکّه با هزار لشکر عقل جنگیدن به هزار پرچم در اهتزاز از اناجیل نامقدّس کبر و عادتشان. روسپید تاریخ عشقم به خون مطّهر روح! بسته ترین دهان افلاکم، به پرآوازه ترین کلام. آسمانم! جانم! نقطه ی پایانم و سطر آغازین. 

حلمی | کتاب لامکان




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 29 آبان 1396 10:36 ب.ظ
دوشنبه 29 آبان 1396-06:03 ب.ظ






نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:دوشنبه 29 آبان 1396 06:08 ب.ظ
یکشنبه 28 آبان 1396-07:35 ب.ظ



در وادی ذات صورتی حایل نیست
آنجا که تویی، حرف و سخن قابل نیست

تو مرکز جانی و جهان هست از تو
جز تو به کسی هستی ما مایل نیست

این حرف تو گر چه در زبان پیچیده
در دفتر تو هیچ زبان نازل نیست

در مملکتی که عشق فرمان راند
جای حرکات مردم عاقل نیست

در کیش تو مات پروری آیین است
شاها به تو جان سپردگی مشکل نیست

کی این همه غمزگیت پایان دارد؟
اقیانُس رحمت تو را ساحل نیست

اویی که به خود ره پیاله می پیماید
بی وصل تو جز شمایلی از گِل نیست

حلمی ز تو نام عاشقان می بخشد
بی نام تو هیچ طالبی واصل نیست





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:یکشنبه 28 آبان 1396 07:38 ب.ظ
شنبه 27 آبان 1396-07:39 ق.ظ



هنر چیست؟ بیان آنچه که در جامعه ی انسانی نمی خواهد دیده شود، قصد آن نیست که شنیده شود، عزم آن نیست که خوانده شود. امّا باید دیده شود و چاره ای نیست جز آن که خوانده و شنیده شود. از «آن» هیچ گریزی نیست. 

هنر، بیان حقیقت است و بی رحمانه پرده ی عادات آدمیزادی را می درد. نه، هنر به هیچ عنوان امری انسانی نیست. چرا که امر انسانی امری عادت زده و رخوت آلود است. هنر، امری الهی ست و به این سبب چنین نادر، تازه، پرآوازه و ناب است. 

هنر انسانی، هنر خفتن و ندیدن است، هنر اصوات مشوّش و تصاویر مکرّر بی معنا. هنر روح، آواز پروردگار است. اگر آدمی می پندارد که این آواز روحش را تحقیر می کند و عظمتی را به دیدگانش می کشد که تاب تحمّلش را ندارد، چنین است. عظمت الهی روح حقیر را به سخره می گیرد. 

کلمه چون برخاست انسان باید که بنشیند. انسان کیست که برخیزد؟ این قبای متکبّر. چشم باید که ببیند، گوش باید که بشنود و روح باید که پرواز کند و از این جامه ی نقیضین، این سست در سخت تنیده، به سوی آسمان خویش پرواز کند. 

از «آن» هیچ گریزی نیست.

حلمی | کتاب لامکان




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:شنبه 27 آبان 1396 08:03 ق.ظ
جمعه 26 آبان 1396-10:36 ب.ظ



هر شبی تو مرگ را تمرین کنی
پر کشی سر آنسوی پروین کنی
هر شبی از پیرهن بیرون پری
آنسوی این قصّه پاورچین کنی

حلمی
'Painting by: Alex Alemany, from 'White Series



نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:سه شنبه 30 آبان 1396 09:11 ق.ظ
پنجشنبه 25 آبان 1396-07:52 ب.ظ



در عشق اندیشه ی تغییر نیست
-این فراتر از اندیشه-
و خواست روشنایی،
-این فراتر از نور و تاریکی-
چرا که عشق خود ِتغییر، خود ِتابش است.

این حاضر بی علّت
این رخ پوشیده ی در صد پرده
این خورشید بیرون از جهات
هر چه می خواهی بنامش،
خود ِرستگاری 
خود ِگشایش است. 

حلمی | کتاب لامکان




نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:پنجشنبه 25 آبان 1396 10:21 ب.ظ
چهارشنبه 24 آبان 1396-03:01 ب.ظ



در ظلمات بی پایان خود بودیم. به این سو روان، به آن سو دوان. هر ناکسی را حجّت پنداشته، هر عصری را آخرالزّمان. هر بی راهی را راه، هر باوری وصله ی جان. ناگهان بادی وزید.

ناگهان صورت آفتابیش هویدا کرد. آن شهرخ بی زمان، شاه اعصار. وه چه کس است این ببیند و نشناسد؟ وه چه کس این ببیند و جان فدا نکند؟ جان چیست! جان را که خاکبازان بازند. چه کس است این ببیند هر لحظه و هر قدم و هر نفسش نثار نکند؟

پس از عقل رستیم و از عقیده رستیم و از منطق پوک خاک رها شدیم. از جسم رستیم و  تیرگی از بندبندمان پرید. پس به تک در راه سفری بی پایان شدیم. اسفار مکان پشت بر پشت و لایه بر لایه به پایان بردیم و به هزار خون و اشک و آه شایسته ی این سفر شدیم. سفر لامکان. وه چه سفری! چه دیوانه سفری، به کلمه درنامده.

آدمی بیگانه ست و چشم دیگر آدمی نمی بیند. روح می بیند و روح. قبا و عبا نمی داند، سر و پا و کفش و کلاه نمی بیند. همه را روح می بیند و روح. با خود تک، با همه بی همه، تنها، بالا، چون خدا، آفتابی! آفتابی! وه چه سفری! خدا را، بی انتها دیوانه سفری. 

حلمی | کتاب لامکان





نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 24 آبان 1396 03:03 ب.ظ
چهارشنبه 24 آبان 1396-11:59 ق.ظ






نظرات() 

تاریخ آخرین ویرایش:چهارشنبه 24 آبان 1396 12:02 ب.ظ






  • تعداد صفحات :31
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...